نمی توانی آن را با خودت ببری
نمی توانی آن را با خودت ببری
برای اینکه تو آن را نیاورده ای
تا وقتی که در اینجا هستی می توانی از آن استفاده کنی
اما وقتی که خواستی بروی حق نداری آن را با خودت ببری.
آن ترانه را تو ننوشته ای
فقط یاد گرفته ای که چطور آن را بخوانی
شاید بتوانی کمی نور بتابانی
اما نمی توانی یک روز آفتابی خلق کنی.
کفش هایم را دیگری خواهد پوشید
جاده ای که در آن قدم می زنم
دیگری خواهد پیمود
معشوقه هایم را
دیگران تصاحب خواهند کرد
تنها چند تا آهنگ و چیز های دیگر
برای دوستانی که با دقت انتخاب شده اند، باقی خواهد ماند.
دوستانی که زیاد نیستند اما با دقت انتخاب شده اند
دوستانی که زیاد نیستند اما با دقت انتخاب شده اند
چند تا آهنگ و چیز های دیگر
برای دوستانی که با دقت انتخاب شده اند،
باقی خواهم گذاشت
حالا دیگر نیازی نیست بگویی
نخستین کسی هستم که عاشقت شده است،
برای اینکه چنین نیست
آنقدر خام نیستم که فکر کنم
آخرین عاشق تو من خواهم بود
پس قولی نمی دهم.
شاید حرفم را باور کنی
و اجازه بدهی ترانه ای بخوانم
قبل از اینکه از هم جدا شویم.
قبل از اینکه از هم جدا شویم.
قبل از اینکه از هم جدا شویم.
گروهی درست می کنیم و ترانه ای می خوانیم
قبل از اینکه از هم جدا شویم.
آه، نمی توانی آن را با خودت ببری
برای اینکه تو آن را نیاورده ای
برای اینکه تو آن را نیاورده ای
تا وقتی که در اینجا هستی می توانی از آن استفاده کنی
اما وقتی که خواستی بروی حق نداری آن را با خودت ببری.
آن ترانه را تو ننوشته ای
فقط یاد گرفته ای که چطور آن را بخوانی
شاید بتوانی کمی نور بتابانی
اما نمی توانی یک روز آفتابی خلق کنی.
شاید بتوانی کمی نور بتابانی
اما نمی توانی یک روز آفتابی خلق کنی .
آه نمی توایم آن را با خود ببریم
برای اینکه ما آن را نیاورده ایم
تا وقتی که در اینجا هستیم می توانیم از آن استفاده کنیم
اما وقتی که خواستیم برویم حق نداریم آن را با خودمان ببریم.
نه آن ترانه را ما ننوشته ایم
فقط یاد گرفته ایم که چطور آن را بخوانیم
شاید بتوانیم کمی نور بتابانیم
اما نمی توانیم یک روز آفتابی خلق کنیم.
شل سیلور اشتاین
حالا تمام فلسفه و نوجوانی میشود خاطره ای تلخ و سیاه که فقط خودم عمق سیاهی اش را میفهمم! باورت میشود یک شبه دیواری بزرگ فرو ریخت ؟ فرو ریخت و من چه آسان شکستم