یشنهاد صلح

یشنهاد صلح

فرمانده کلی به فرمانده گور گفت :

آیا باید این جنگ احمقانه رو ادامه بدیم ؟

آخه کشتن و مردن حال و روزی برای آدم باقی نمی گذارد

فرمانده گور گفت :حق با شما است .

فرمانده گور به فرمانده کلی گفت :

امروز می توانیم به کنار دریا برویم

و تو راه چند تا بستنی هم بخوریم .

فرمانده کلی گفت: فکر خوبی است .

فرمانده کلی به فرمانده گور گفت :

تو ساحل یه قلعه شنی هم می سازیم

فرمانده گور گفت : آب بازی هم می کنیم .

فرمانده کلی گفت : پس آماده شو برویم .

فرمانده گور به فرمانده کلی گفت :

اگه دریا توفانی بشه چی ؟

اگه باد شن ها رو به هر طرف ببره ؟

فرمانده کلی گفت :چقدر  وحشتناکه ؟!

فرمانده گور به فرمانده کلی گفت :

من همیشه از دریای طوفانی میتر سیدم

ممکنه غرق شویم .

فر مانده کلی گفت :آره شاید غرق بشیم .

حتی فکرش هم ناراحتم می کنه !

فرمانده کلی به فرمانده گور گفت :

مایوی من هم پاره است .

بهتره بریم سر جنگ و جدال خودمون .

فرمانده گور گفت : موافقم .

بعد فرمانده کلی به فرمانده گور حمله کرد ،

گلوله ها به پرواز در آمدند و توپخانه ها به غرش .

و حالا متاسفانه ..هیچ اثری

 نه از فرمانده کلی باقی مانده و نه از فرمانده گور ...!

 

شعر ... استاین

 


 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 


اگه آدم قد یه بند انگشت باشه , میتونه برای مدرسه رفتن سوار کرم بشه .
یه قطره اشک مورچه میتونه استخر شنای آدم بشه .
یه ریزه خورده نون میشه وفور نعمت
و میتونه دست کم هفت روز آدم رو نگه داره بی منت ,
یه حشره کک براش یه هیولای ترسناک میشه
اگه آدم قد یه بند انگشت باشه .
اگه آدم قد یه بند انگشت باشه , میتونه از زیر در رد بشه ,
وقتی میخواد بره مغازه , یه ماه طول میکشه .
یه پر کوچیک میشه رختخواب آدم ,
روی یه تار عنکبوت میتونه تاب بخوره دم دم ,
اونوقت یه انگشتتونه اندازه کلاه سرشه
اگه آدم قد یه بند انگشت باشه .
آدم میتونه توی ظرفشویی آشپزخونه ,
روی یه تیکه از این آدامس درازها , موج سواری کنه .
البته آدم نمیتونه مامانش رو بغل کنه , فقط باید شصتش رو بغل کنه .
آدم با ترس و لرز از زیر پای مردم در میره ,
ظمنا یه شب تمام طول میکشه اگه بخواد یه قلم رو برداره .
( این شعر هم چهارده سال طول کشید تا شد نوشته چون قد من فقط یه بند انگشته)

شل بی


اختراع

موفق شدم، موفق شدم!
حدس بزنین موفق به چه کاری شدم!
یه چراغ اختراع کردم که پریزش به خورشید می خوره.
خورشید خودش به قدر کافی پر نوره
لامپ هم به کفایت قدرتمنده
ولی، ای وای، فقط یه چیز کار رو خراب کرده ...
سیم به اندازه کافی بلند نیست.

چاشنی آسمون

یه تیکه ای از آسمون
کنده شده و
از توی درز پشت بون
افتاد درست توی آش من،
تالاپ!
می خوای راستش رو بگم برات؟
من معمولاً از آش عدس بدم میاد
اما به هر حال می دونم
که این رو تا آخر می خورم!
چه خوشمزه س، خوشمزه
(فقط چون از تو سقف افتاده، یک کم طعم گچ میده)
اما خیلی خوشمزه س، خدا جونم
می تونم قد یه دریا از این آتش بخورم
یه ذره چاشنی آسمون
چه طعمی عوض می کنه، خدا جون.