سهراب (شب کرانه)

میان این سنگ و آفتاب پژمردگی افسانه شد
 درخت نقشی در ابدیت ریخت
انگشتانم برنده ترین خار را می نوازد
لبانم به پرتو شوکران لبخند می زند
 این تو بودی که هر ورزشی هدیه ای ناشناس به دامنت می ریخت؟
و اینک هرهدیه ابدیتی است
این تو بودی که طرح عطش را بر سنگ نهفته ترین چشمه کشیدی ؟
و اینک چشمه نزدیک نقش عطش درخود می شکند
 گفتی نهال از طوفان می هراسد
 و اینک ببالید نورستهترین نهالان
 که تهاجم بر
باد رفت
سیاه ترین ماران می رقصند
 و برهنه شوید زیباترین پیکرها
که گزیدن نوازش شد

 

 

فراتر

می تازی همزاد عصیان
به شکار ستاره ها رهسپاری
 دستانت از درخشش تیر و کمان سرشار
اینجا که منهستم
 آسمان خوشه کهکشان کی آویزد
 کو چشمی
آرزومند ؟
با ترس و شیفتگی در برکه فیروزه گون گلهای سپید می کنی
و هر آن به مار سیاهی می نگری گلچین بی تاب
 و اینجا افسانه نمی گویم
 نیش مار نوشابه گل ارمغان آورد
بیداری ات را جادو می زند
سیب باغ ترا پنجه دیوی می رباید
و قصه نمی پردازم
در باغستان من
شاخه بارورم خم می شود
بی نیازی دست ها پاسخ می دهد
 در بیشه تو آهو سر می کشد به صدایی می رمد
در جنگل من از درندگی نام و نشان نیست
در سایه آفتاب دیارت قصه خیر و شر می شنوی
 من شکفتن ها را می شنوم
و جویبار از آن سوی زمان می گذرد
 تو در راهی
 من رسیدهام
 اندوهی در چشمانت نشست رهرو نازک دل
 میان ما راه درازی نیست لرزش یک برگ

 

رویا زدگی شکست :‌ پهنه به سایه فرو بود
 زمان پر پر می شد
از باغ دیرین عطری به چشم تو می نشست
کنار مکان بودیم شبنم سپیده همی بارید
کاسه فضا شکست در سایه
باران گریستم و از چشمه غم برآمدم
آلایش روانم رفته بود جهان دیگر شده بود
 در شادی لرزیدم و آن سو را به درودی لرزاندم
لبخند درسایه روان بود آتش سایه ها در من گرفت : گرداب شدم
 فرجامی خوش بود اندیشه نبود
خورشید را ریشه کن دیدم
 و دروگر نور را در تبی شیرین با لبی
فرو بسته ستودم

 

آن برتر

به کنار تپه شب رسید
 با طنین روشن پایش آینه فضا را شکست
دستم درتاریکی اندوهی بالا بردم
و کهکشان تهی تنهایی رانشان دادم
شهاب نگاهش مرده بود
 و تابش بیراهه ها
 و بیکران ریگستان سکوت را
 و او پیکره اش خاموشی بود
لالایی اندوهی بر ما وزید
 تراوش سیاه نگاهش با زمزمه سبز علف ها آمیخت
و ناگاه از آتش لبهایش جرقه لبخندی پرید
در ته چشمانش تپه شب فرو ریخت
و من
 در شکوه تماشا فراموشی صدا
بودم

 

 

سهراب (شب هم آهنگی)

لب ها می لرزند شب می تپد جنگل نفس می کشد
پروای چه داری مرا در شب بازوانت سفر ده
انگشتان شبانه ات را می فشارم و باد شقایق دوردست را پر پر می کند
به
سقف جنگل می نگری ستارگان درخیسی چشمانت می دوند
بیاشک چشمان تو ناتمام است و نمناکی جنگل نارساست
دستانت را می گشایی گره تاریکی می گشاید
لبخند می زنی رشته رمز می لرزد
می نگری رسایی چهره ات حیران می کند
 بیا با جاده پیوستگی برویم
خزندگان درخوابند دروازه ابدیت
باز است آفتابی شویم
چشمان را بسپاریم که مهتاب آِنایی فرود آمد
 لبان را گم کنیم که صدا نابهنگام است
 در خواب درختان نوشیده شویم که شکوه روییدن در ما می گذرد
باد می شکند شب راکد می ماند جنگل از تپش می افتد
جوشش اشک هم آهنگی را می شنویم و شیره گیاهان به سوی ابدیت
می رود