شل سیلورستاین شلی سیلورستاین که بیشتر با نام شل سیلورستاین شناخته شده است . در سال ۱۹۳۲ در شیکاگو ایالت ایلی نوی امریکا متولد شد . عمده شهرت وی برای شعرهایش در ادبیات کودکان است . هر چند که کاریکاتوریست آهنگساز ترانه سرا و خواننده فولکلور نیز هست . همچنین موسقی فیلمهای متعددی را تصنیف کرده که برای یکی از آنها به نام ((کارت پستال هایی از مرز )) نامزد جایزه اسکار شده است . وی علاوه بر اینها فیلم نامه هم نوشته است . شن نوشتن را از زمانی که پسر نوجوانی بود در شیکاگو آغاز کرد . با آنکه وی بیشتر دوست می داشت که بیس بال بازی کند و یا به معاشرت با دیگران بپردازد لیکن نه می توانست توپ را بگیرد و نه بزند . و به علاوه دیگران هم چندان تمایلی به معاشرت با نداشتند . چنین شد که وی تمام نیرویش را صرف نوشتن کرد . او سبک نویسندگی خاص خود را در سن جوانی به وجود آورد و اشعارش قرابت چندانی با اشعار دیگر شاعران همدوره اش نداشت . به قول خود او ((من بسیار خوش اقبال بودم که کسی را نداشتم تا از او تقلید و تحت تاثیرش واقع شوم . من سبکی خاص به وجود آوردم و پیش از آنکه بدانم ((تربر)) ((بنچلی)) ((پرایس)) و ((استاین برگ))ی هم وجود دارند به آفریدن مشغول بودم . من تا پیش از حدود سی سالگی هیچ گاه از آثار اینان را ندیده بودم .)) آری زمانی هم که دیگران علاقه مند به معاشرت با وی شدند او درگیر کارهایش بود . آثار سیلورستاین از مرز ادبیات کودکان فراتر می رود . او کار خمد را در ۱۹۵۲ به عنوان نویسنده و کاریکاتوریست یکی از نشریات بزرگسالان آغاز کرد . خدمت سربازی را با عضویت در نیروی ارتش امریکا در ژاپن و کره در دهه ۱۹۵۰ سپری کرد. و هنگامی که مشغول خدمت در ارتش بود کاریکاتوریست خبر نامه ارتش امریکا در اقیانوس آرام شد . او در ۱۹۸۰ آلبومی از ترانه های فولکلوریک منتشر ساخت و نخستین نمایشنامه اش هم به نام (( بانو و ببر )) در همین سال در جشنواره نمایش های تک پرده ای به اجرا در آمد . سیلورستاین خود هیچ گاه قصد نوشتن و طراحی کردن برای کودکان را نداشت .دوستش (( تامی آنجرر )) او را به دفتر (( اورسلانوردستام )) معرفی کرد و همین خانم که سیلورستاین را به خاق کتاب های کودکان بر اتگیخت . در این بین ویراستاری به نام (( ویلیام کول )) کتاب (( درخت بخشنده )) سیلورستاین را که از اولین کتاب های وی و در عین حال یکی از موفق ترین آنهاست مردود بر شمرد . احساس (( کول )) این بود که کتاب مذکور چیزی است بین ادبیات کودکان و ادبیات بزرگسالان ودر نتیجه هیچ گاه فروش خوبی نخواهد داشت . از دیدگاه سیلورستاین این کتاب قصه ای است درباره دو نفر که یکی شان می بخشد و دیگری می ستاند . در نهایت چنین شد که هم بزرگسالان و هم کودکان از این کتاب استقبال فراوان کردند . او دلش می خواهد که مردم در هر سنی که باشند بتوانند با کتاب های او احساس نزدیکی کنند . آثار دیگر شل سیلورستاین عبارتند از (( آنجا که پیاده رو تمام می شود )) (۱۹۸۱) - (( نوری در اتاق زیر شیروانی )) (۱۹۸۱) - (( قطعه گم شده )) (۱۹۸۲) - (( آشنائی قطعه گم شده با دایره بزرگ )) و آخرین کتاب وی (( بالا افتادن )) . او خود می گوید : (( امیدوارم که مردم در هر سنی چیزی را در کتاب هایم بیابند تا با آن احساس نزدیکی کنند . کتاب را بردارند و حسی شخصی از کشف و شهود را تجربه کنند . این عالی است . البته برای خودشان نه برای من. ))
فرزندم ، من چند سال از تو بزرگترم ... فقط همین .
برای پرواز موقعیت های بیشتری داشتم و بیشتر هم زمین خوردم .
معنی اش این نیسن که عاقلترم ...
معنی اش این است که بیشتر سختی کشیده ام .
فرزندم ، من چند سال از تو بزرگترم ... فقط همین .
فرزندم ، من در جاده های بیشتری قدم گذاشته ام ... فقط همین .
از دویدن خسته شده ام در حالی که تو تازه خزیدن را یاد می گیری .
به سمت جایی می روی ...
که من آنجا بودم ... و می دانم که در آنجا خبری نیست .
فرزندم ، من چند سال بیشتر از تو تجربه دارم ... فقط همین .
حالا که خداحافظی می کنی دخترم ، هیچ وقت از حرفت برنگرد .
باید پرواز کنی ، برای اینکه عقاب های جوان صدایت می زنند.
و روزی ، وقتی پا به سن گذاشتی ، به یک جوان لبخند می زنی .
و به او می گویی ، فرزندم ، من چند سال از تو بزرگترم ... فقط همین.
فرزندم ، من چند سال از تو بزرگترم ... فقط همین .
می گویی ، برای پرواز موقعیت های بیشتری داشتم و بیشتر هم زمین خوردم .
معنی اش این نیسن که عاقلترم ...
معنی اش این است که بیشتر سختی کشیده ام .
فرزندم ، من چند سال بیشتر از تو تجربه دارم ... فقط همین .
|
----شل سیلور استاین---
جک(غول دریایی)
جک فرز بود........جک سریع بود.........جک می پرید از رو شمعدون
تا اینکه بالاخره شلوارش اتش گرفت و بردنش بیمارستان٬
و ممکنه دیگه هیچ وقت نتونه دوباره راه بره--
جز باچوبدستی--
بنابرین از شمع و کبریت فاصله بگیرین!!
---شل سیلور استاین---
پرنده عجیب:(کثیف ترین مرد جهان)
وقتی که همه پرنده ها برای زمستون
به سوی جنوب حرکت می کنن.
یه پرنده ی عجیب و غریب راهشو کج کرده به سمت شمال
بال بال زنون و جیک جیک کنون٬
توی سرما به سرعت به سمت شمال پرواز می کنه.
پرنده می گه٬"دلیل به شمال رفتن من این نیست که
یخ با سوز باد و زمین پر از برف رو دوست دارم.
به خاطر این به شمال می رم
که تنها پرنده ی شهر بودن خیلی خوب و باحاله."
---شل سیلور استاین---
چه باد عجیبی وزید امروز زوزه کشان سوت زنان ناله کنان مثل پیرزن نگران نق زنان غرغر کنان چه باد عجیبی وزید امروز.چه باد عجیبی وزید امروز خنک و صاف از آسمانی خاکستری کلاهم را نبرد اما سرم را برد.چه باد عجیبی وزید امروز.
اگر شما یک زرافه و نیم داشتید و او به اندازه ی یک نصف دیگر کش می آمد ... آن وقت شما صاحب یک زرافه و نیم می شدید ...
مارلین خوشگله شبها زیاد می خورد و خوابهای ترسناک زیادی می دید و بعد نیمه های شب از خواب می پرید و از خدا می خواست که آرام شود و دعا می کرد که خوابهای بدش تعبیر نشوند تا این که یک شب تصمیم گرفت غذا نخورد و دیگر خوابی ندید از آن پس زندگی برای مارلین خوشگاه خیلی سخت شد ...
ایستادن احمقانه است. چهار دست و پا راه رفتن خجالت دارد. ورجه ورجه رفتن کار بی عقل هاست. قدم زدن که بدتر است. جهیدن فایده ای ندارد. پریدن خسته کننده است. نشستن معنایی ندارد. تکیه دادن حوصله آدم را سر می برد. دویدن مزخرف است. دو و میدانی کار دیوانه هاست. بهتره بروم بالا و دوباره بخوابم.
فرشی داری جادوئی که تو را در دل آسمان می برد به اسپانیا به آفریقا به همه جا اگر ازش بخواهی. خوب می خواهی با آن به جائی بروی که تا حالا ندیده ای یا پرده ای بخری که با آن جور باشد و بعد فرش را زیر پایت بیاندازی؟
ببین خنده دار نخواهد بود اگر تمام جانوران باغ وحش آزاد شوند و به من و تو نگاه کنند؟ و خنده دار نخواهد بود اگر آنها ما را توی قفس بگذارند و کانگوروها و خروس جنگی ها پشت قفس سن ما را حدس بزنند! و خنده دار نخواهد بود اگر کرگدن ناگهان فریاد بزند: ((زیاد به قفس نزدیک نشوید من می ترسم!
چون آدمها واقعا خطرناک هستند...))
پنج دقیقه مهلت برای عاشق شدن پنج دقیقه مهلت برای تصمیم گرفتن پنج دقیقه مهلت که می تواند طعم زندگی تو را دگر گون کند پنج دقیقه مهلت برای اینکه بگویی آری یا نه ... پنج دقیقه بیشتر نیست زود باش دنیا را معطل نکن ! چیزی بگو !... تا جهان دوباره از نو به دنیا بیاید !
بیست و پنج دقیقه مهلت برای اینکه دوستت بدارم بیست و پنج دقیقه مهلت برای اینکه دوستم بداری بیست و پنج دقیقه مهلت برای عشق زمان کوتاهی است ...با این همه من بیست وپنج دقیقه از عمرم را کنار می گذارم تا به تو فکر کنم تو هم اگر فرصت داری بیست و پنج دقیقه فقط بیست و پنج دقیقه به من فکر کن ! ... بیا بیست و پنج دقیقه از عمرمان را برای همدیگر پس انداز کنیم ...
دنیا را روشن کن به زندگی طعمی ببخش تا ببینی که عشق چقدر می تواند آزادت کند دنیا را روشن کن مرا ببین ! و ببین که دوست داشتن چقدر می تواند شادت کند تو می گویی بال در آورده ای پس به بالهایت بیاموز که پرواز کنند بدون اینکه بپرسند چرا ... به بالهایت یاد بده که زندگی کنند که دوست داشته باشند دنیا را روشن کن ... که دوستی را شاد کنی بلند شو. نگاه کن ! با چشمهایت دنیا را روشن کن ! من خوشحالم که خودم هستم . . . . . . . ********************
می گید دیوانه ایم ما چون که آن غاز طلائی بود تخم طلا می گذاشت. اما خبر ندارین وقتی شکم گرسنه اس پختن تخم طلا چقدر عذاب آوره اگه غاز عزیزم تخم های عادی می کرد. حالا دیگه زنده بود تو حیاط بازی می کرد. ***************************** هر چقدر خودت را از آفتاب پنهان کنی هر چقدر پنجره ها را ببندی هر چقدر که پشت دیوارها پناه بگیری هر چقدر که چشمنت را ببندی بالاخره کسی تو را پیدا می کند هر چقدر که اسم آدر ها را از دفترت خط بزنی هر چقدر که سیمهای تلفن را بکشی هر چقدر که عکسهای قدیمی را پاره کنی بالاخره کسی پیدا می شود که تو را پیدا کند ... پشت یک پنجره یا ته یک کوچه ویا مچاله در میان یک عکس کهنه آخر سر کسی تو را پیدا می کند ...
هر چقدر پنجره ها را ببندی هر چقدر که پشت دیوارها پناه بگیری هر چقدر که چشمنت را ببندی بالاخره کسی تو را پیدا می کند هر چقدر که اسم آدر ها را از دفترت خط بزنی هر چقدر که سیمهای تلفن را بکشی هر چقدر که عکسهای قدیمی را پاره کنی بالاخره کسی پیدا می شود که تو را پیدا کند ... پشت یک پنجره یا ته یک کوچه ویا مچاله در میان یک عکس کهنه آخر سر کسی تو را پیدا می کند ...
زیرا من شبیه تو نیستم
تو هم خوشحال باش که خودت هستی
چون اصلا ً شبیه من نیستی
برای همین است که ما می توانیم با هم دوست باشیم
و چه خوب است دوستی دو تا آدم مثل ما
که اصلا ً شبیه هم نیستند
اما همدیگر را دوست دارند ...
.