سهراب أوای گیاه

 

از شب ریشه سر چشمه گرفتم و به گرداب آفتاب ریختم
بی پروا بودم دریچه ام را به سنگ گشودم
مغاک چنبش را زیستم
هوشیاری ام شب را نشکفت روشنی ام روشن نکرد
من
ترا زیستم شبتاب دوردست
رها کردم تا ریزش نور شب را بر رفتارم بلغزاند
بیداری ام سر بسته ماند : من خوابگرد راه تماشا بودم
 و همیشه کسی از باغ آمد و مرا نوبر وحشت هدیه کرد
 و همیشه خوشه چینی از راهم گذشت و کنار من خوشه راز از دستش لغزید
 وهمیشه من ماندم و تاریک
بزرگ من ماندم و همهمه آفتاب
 و از سفر آفتاب سرشار از تاریکی نور آمده ام
 سایه تر شده ام
 و سایه وار بر لب روشنی ایستاده ام
شب می شکافد لبخند می شکفد زمین بیدار می شود
صبح از سفال آسمان می تراود
و شاخه شبانه اندیشه من بر پرتگاه زمان خم می شود

 

ای همه سیماها

درسرای ما زمزمه ای درکوچه ما آوازی نیست
شب گلدان پنجره ما را ربوده است
پرده ما دروحشت نوسان خشکیده است
اینجا ای همه لب ها لبخندی ابهام جان را
پهنا می دهد
پرتو فانوس ما در نیمه راه میان ما و شب هستی مرده است
 ستون های مهتابی ما را پیچک اندیشه فرو بلعیده است
 اینجا نقش گلیمی و آنجا نرده ای ما را از آستانه ما بدر برده است
ای همه هوشیاران بر چه باغی در نگشودیم که عطر فریبی به تالار نهفته ما
نریخت ؟
 ای
همه کودکی ها! بر چه سبزهای ندویدیم که شبنم اندوهی برمانفشاند
غبار آلوده راهی از فسانه به خورشیدیم
ای همه خستگان در کجا شهپر ما از سبکبالی پروانه نشان خواهد گرفت ؟
ستاره زهره از چاه افق برآمد
 کنار نرده مهتابی ما کودکی بر پرتگاه وزش ها می گرید
 در چه دیاری آیا
اشک ما در مرز دیگر مهتابی خواهد چکید ؟
ای همه همسایه ها در خورشیدی دیگر خورشیدی دیگر

 

برتر از ٫پرواز بود

دریچه باز قفس بر تازگی باغ ها سرانگیز است
اما بال از جنبش رسته است
وسوسه چمن ها بیهوده است
میان پرنده و پرواز فراموشی بال و پر است
در چشم پرنده
قطره بینایی است
ساقه به بالا می رود میوه فرو می افتد دگرگونی غمناک است
 نور آلودگی است نوسان آلودگی است رفتن آلودگی
پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است
چشمانش پرتو میوه ها را می راند
 سرودش بر زیر و بم شاخه ها پیشی گرفته است
 سرشاری اش قفس را می لرزاند
نسیم هوا را می شکند : دریچه قفس بی تاب است
 

بی تارو پود

در یداری لحظه ها
 پیکرم کنار نهر خروشان لغزید
مرغی روشن فرود آمد
و لبخند گیج مرا برچید و پرید
ابری پیدا شد
و بخار سرشکم را در شتاب شفافش
نوشید
نسیمی برهنه و بی پایان سر کرد
 و خطوط چهره ام را آشفت و گذشت
درختی تابان
 پیکرم را در ریشه سیاهش بلعید
 طوفانی سر رسید
و جاپایم را ربود
نگاهی به روی نهر خروشان خم شد
 تصویری شکست
 خیالی از هم گسیخت

نظرات 2 + ارسال نظر
عروس مرده پنج‌شنبه 29 شهریور‌ماه سال 1386 ساعت 11:59 ق.ظ http://dead-bride.blogsky.com

عزیزم تو که گفتی داستان کوتاه!! اما من داستان کوتاهی ندیدم. حتما قراره بعدا بذاری.
راستی اگه دانشجویی بگو چون ما یه نشریه ادبی داریم که قراره توی دانشگاه های تهران چاپ بشه

[ بدون نام ] پنج‌شنبه 29 شهریور‌ماه سال 1386 ساعت 12:06 ب.ظ

سلام نوشته هات یه جوریه . حالا بمون تو خماریش که چه جوریه . بیا پیشم دوست خوبم .

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد